تبليغاتX
سایه تنهایی

سایه تنهایی

سلام به عشقم...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد ،

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او ،

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ،

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را ...

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در 88/08/09ساعت14:29توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/05/07ساعت13:10توسط احسان کبیری | |

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد ،

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او ،

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ،

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را ...

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در 88/05/07ساعت13:0توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/05/07ساعت12:55توسط احسان کبیری | |

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلیهای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

دلتو بردی با خود بجای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

سیاوش قمیشی

+نوشته شده در 88/05/07ساعت12:41توسط احسان کبیری | |

تو اگر می دانستی که چه زجری دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای مرد چرا تنهائی

 

+نوشته شده در 88/05/07ساعت12:34توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/05/07ساعت12:28توسط احسان کبیری | |

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی است

از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست باد

کاش مثل پونه ها پرپر شویم

 

کاش وقتی چشم هایی ابریند

به خود آییم و سپس کاری کنیم

از نگاه زرد گلدان های مان

کاش با رغبت پرستاری کنیم

 

کاش دلتنگ شقایش ها شویم

به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

 

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

کاش با چشمانمان عهدی کنیم

وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای آبیش را بشنویم

 

کاش مثل آب ، مثل چشمه سار

گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

 

کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه

چشم های خفته را رنگی زنیم

 

کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش

یک گره از کار دلها وا کنیم

 

کاش رسم دوستی را ساده تر

مهربان تر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان

شوق ها را ارغوانی تر کنیم

 

کاش اشکی قلب مان را بشکند

با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند

ما به جای ابرها گریان شویم

 

کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف های قلب مان را بشنود

مریم حیدرزاده

 

+نوشته شده در 88/05/07ساعت12:22توسط احسان کبیری | |

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد. 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد. 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

خطي ز نور روي سياهي است:

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

ديوار سايه ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

سهراب سپهری

 

+نوشته شده در 88/05/04ساعت13:32توسط احسان کبیری | |

****

****

****

+نوشته شده در 88/05/04ساعت13:20توسط احسان کبیری | |

 

+نوشته شده در 88/05/04ساعت12:54توسط احسان کبیری | |

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را

از در اي كاروان بگسسته ام.

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

سهراب سپهری

+نوشته شده در 88/05/04ساعت12:45توسط احسان کبیری | |

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي

بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر

نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست.

 

+نوشته شده در 88/05/04ساعت12:35توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/04/28ساعت11:0توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/04/25ساعت15:55توسط احسان کبیری | |

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

  خدا گفت : نه

  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

  من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

  خدا گفت : نه  

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه  

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد

  خدا گفت : نه

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

+نوشته شده در 88/04/25ساعت15:50توسط احسان کبیری | |

دوستت دارم...

+نوشته شده در 88/04/24ساعت13:51توسط احسان کبیری | |

الهی! بخشنده تر از آنی كه بخواهی وقتی با چشمان گريان نگاهت ميكنم به خطاهايم بنگری.

الهی! گويا تر از آنی كه بخواهی فقط در قالب كلمات سخن بگويی.

الهی! صبور تر از آنی كه بخواهی در فرجام اعمالم تعجيل كنی.

الهی! نزديكتر از آنی كه بخواهی برای يافتنت مرا سرگردان غربت كنی.

الهی! مهربانتر از آنی كه بخواهی وقتی با جامه ای آلوده به سويت ميدوم مرا در آغوش نگيری.

الهی! زيبا تر از آنی كه با نماياندن زشتيهايم برتری خود را ثابت كنی!

الهی! بی نياز از آنی كه بخواهی رحمتت را از من دريغ كنی!

الهی! ساده تر از آنی كه بخواهی در ساده ترين جزء هستی يافت نشوی.

پس الهی تو را به بزرگيت، بخشندگيت ، گويايی ات، صبوری ات، نزديكيت، مهربانيت، زيبايی ات، بی نيازی ات، سادگی ات، اجابت كن نيازهايم را كه شنواتر از آنی كه بخواهم آن را بر زبان آورم..

+نوشته شده در 88/04/24ساعت13:26توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/04/24ساعت13:19توسط احسان کبیری | |

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم دوخت ، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن»

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟

خدا گفت :« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند  گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او درگذشت

 کسی که هزار سال زیسته بود!

+نوشته شده در 88/04/24ساعت13:12توسط احسان کبیری | |

+نوشته شده در 88/04/18ساعت20:13توسط احسان کبیری | |

در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی…غم…غرور…عشق و…
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود .وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت..
ثروت با قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.عشق گفت:"ثروت،آیا میتوانی مرا با خودت ببری؟"
ثروت پاسخ داد:"نه نمی توانم،طلاو نقره زیادی در قایق است .جایی برای تو نیست"
عشق تصمیم گرفت از غرور که با کرجی زیبایی از کنارش در حال رد شدن بود تقاضا کند."غرور،لطفا کمکم کن". غرور گفت: "نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی"
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت" آه…عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم".
شادی از کنار عشق رد شد، اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
 نا گهان ،صدای سالخورده ای گفت"بیا عشق من تو را خواهم برد"
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد بپرسد کجا میروند و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید "آن پیر مرد که بود؟"
عالم پاسخ داد"زمان"
عشق با تعجب گفت:"زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!"
عالم لبخندی زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است….!"

+نوشته شده در 88/04/18ساعت20:2توسط احسان کبیری | |

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و یاس زندگی اجباریست.

+نوشته شده در 88/04/18ساعت19:51توسط احسان کبیری | |

مرد نجوا کرد :

«خدایا با من صحبت کن»،

یک چکاوک آواز خواند،

ولی مرد نشنید

پس مرد با صدای بلند گفت :

«خدایا با من صحبت کن»،

آذرخش در آسمان غرید،

ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد :

«خدایا یک معجزه به من نشان بده»،

یک زندگی متولد شد،

ولی مرد نفهمید.

مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت:

«خدایا مرا لمس کن و بگذار تورا بشناسم»

پس خدا نزد او آمد و او را لمس کرد،

ولی مرد بالهای پروانه را شکست،

و در حالی که خدا را درک نکرده بود،

از آنجا دور شد.

 

+نوشته شده در 88/04/18ساعت19:32توسط احسان کبیری | |

مهر مادری

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم .روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبرسرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا .اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور. برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی ،همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم ،اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی ،به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

 

 

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:41توسط احسان کبیری | |

به چشمان سیاهت که راحت جانند

به آن دو جام بلور

آن شراب بی مانند

به آن دو اختر روشن

دو آفتاب پر از مهر

به آن دو مایه امید

به آن دو شعر شرر خیز

آن دو مروارید

مرا از خویش مران

با خود آشنایی ده

مرا از این غم بیگانگی رهایی ده

بیا

    بیا و باز مرا قدرت خدایی ده

این مطلبو واسه داداش گلم گذاشتم که به سلامتی همین روزا مزدوج میشه!

بهت تبریک میگم داش علی.

 

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:39توسط احسان کبیری | |

     دوستت دارم! و بیهوده پنهان میکنم
              خلق میدانند و من انکار ایشان میکنم

     تا عشق بی هنگام من از گریبان سر کشید
              از غم رسوا شدن سر در گریبان میکنم
     ای شگرف ای ژرف ای پر شور ای دریای عشق
              در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم

واسه اونی که تنهام گذاشت ولی من هنوزم به یادشم

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:24توسط احسان کبیری | |

 

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:21توسط احسان کبیری | |

دوباره عشق میزند سری به خانه دلم

دوباره سبز می شوم

دوباره شوق می شوم

به کوچه های سبز دل

روانه جار می زنم

به خنده های پاک تو گل بهار می زنم

به رسم روز عاشقی دوباره بوسه میزنم

به دست تو که آخرین امید من

برای زندگی تویی

 

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:17توسط احسان کبیری | |

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

نمی خوای نظر بدی؟

+نوشته شده در 88/04/09ساعت20:12توسط احسان کبیری | |