|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد ، بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او ، یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ، بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را ... دکتر علی شریعتی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد ، بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او ، یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ، بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را ... دکتر علی شریعتی
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلیهای باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود بجای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره سیاوش قمیشی
تو اگر می دانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه ای مرد چرا تنهائی
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم کاش وقتی چشم هایی ابریند به خود آییم و سپس کاری کنیم از نگاه زرد گلدان های مان کاش با رغبت پرستاری کنیم کاش دلتنگ شقایش ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم جای بازی با صدای موج ها دردهای آبیش را بشنویم کاش مثل آب ، مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم کاش بین ساکنان شهر عشق ردپای خویش را پیدا کنیم کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم کاش رسم دوستی را ساده تر مهربان تر آسمانی تر کنیم کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم کاش اشکی قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلب مان را بشنود مریم حیدرزاده
در دور دست قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد. لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن. لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد. همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.
خطي ز نور روي سياهي است: گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايه ها شده ويران. دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد. سهراب سپهری
دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگي در اين سامان نديد. از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را از در اي كاروان بگسسته ام. گر چه مي سوزم از اين آتش به جان، ليك بر اين سوختن دل بسته ام. تيرگي پا مي كشد از بام ها: صبح مي خندد به راه شهر من. دود مي خيزد هنوز از خلوتم. سهراب سپهری
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید خدا گفت : نه آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم من از خدا خواستم تا از درد ها خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید خدا گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
دوستت دارم...
الهی! بخشنده تر از آنی كه بخواهی وقتی با چشمان گريان نگاهت ميكنم به خطاهايم بنگری. الهی! گويا تر از آنی كه بخواهی فقط در قالب كلمات سخن بگويی. الهی! صبور تر از آنی كه بخواهی در فرجام اعمالم تعجيل كنی. الهی! نزديكتر از آنی كه بخواهی برای يافتنت مرا سرگردان غربت كنی. الهی! مهربانتر از آنی كه بخواهی وقتی با جامه ای آلوده به سويت ميدوم مرا در آغوش نگيری. الهی! زيبا تر از آنی كه با نماياندن زشتيهايم برتری خود را ثابت كنی! الهی! بی نياز از آنی كه بخواهی رحمتت را از من دريغ كنی! الهی! ساده تر از آنی كه بخواهی در ساده ترين جزء هستی يافت نشوی. پس الهی تو را به بزرگيت، بخشندگيت ، گويايی ات، صبوری ات، نزديكيت، مهربانيت، زيبايی ات، بی نيازی ات، سادگی ات، اجابت كن نيازهايم را كه شنواتر از آنی كه بخواهم آن را بر زبان آورم..
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم دوخت ، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن» لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ خدا گفت :« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی…غم…غرور…عشق و…
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و یاس زندگی اجباریست.
مرد نجوا کرد : «خدایا با من صحبت کن»، یک چکاوک آواز خواند، ولی مرد نشنید پس مرد با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت کن»، آذرخش در آسمان غرید، ولی مرد متوجه نشد. مرد فریاد زد : «خدایا یک معجزه به من نشان بده»، یک زندگی متولد شد، ولی مرد نفهمید. مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت: «خدایا مرا لمس کن و بگذار تورا بشناسم» پس خدا نزد او آمد و او را لمس کرد، ولی مرد بالهای پروانه را شکست، و در حالی که خدا را درک نکرده بود، از آنجا دور شد.
مهر مادری مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم .روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبرسرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا .اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد. یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور. برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی ،همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم ،اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن. ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی ،به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم با همه عشق و علاقه من به تو مادرت
به چشمان سیاهت که راحت جانند به آن دو جام بلور آن شراب بی مانند به آن دو اختر روشن دو آفتاب پر از مهر به آن دو مایه امید به آن دو شعر شرر خیز آن دو مروارید مرا از خویش مران با خود آشنایی ده مرا از این غم بیگانگی رهایی ده بیا بیا و باز مرا قدرت خدایی ده این مطلبو واسه داداش گلم گذاشتم که به سلامتی همین روزا مزدوج میشه! بهت تبریک میگم داش علی.
دوستت دارم! و بیهوده پنهان میکنم واسه اونی که تنهام گذاشت ولی من هنوزم به یادشم
دوباره عشق میزند سری به خانه دلم دوباره سبز می شوم دوباره شوق می شوم به کوچه های سبز دل روانه جار می زنم به خنده های پاک تو گل بهار می زنم به رسم روز عاشقی دوباره بوسه میزنم به دست تو که آخرین امید من برای زندگی تویی
ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد. نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود. ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است.
|
About![]()
من متولدِ پاییزم، Archivesآبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
برمودا 13
اس ام اس طنز |